![]() |
![]() |
|
| دل نوشته ها ی من |
|
ریویو
راوی سیال شو و جمود را بگذار برای خودش و نقل کن آن چه را که تخیل می کنی . سکوت کن تا عطر فرارت ناگهان نپرد و سوادت که شاید نم کشیده باشد سبک نشود . راوی صبر کن و گاهی هم نه . روز باش و گاهی هم شب و قلم را مرتب درآن مرکب لعنتی داخل مکن گاهی وقتها لازم است بعضی حرفها را کم رنگ نوشت . گاهی وقتها لازم است اجازه داد به سوز، که پا بگذارد روی دلش و از گوشه شکسته پنجره وارد شود و راحت جایش را پهن کند روی صورت پیره زنی تنها . آن وقت است که لحاف گل گلی پیر زن چسبیدنیست . راوی سکوت خط اول را را بشکن و نقل کن آنچه را که بر تو رفت . اول شخص باش و گاهی هم سوم شخص ، شاید برایت سخت باشد که اول شخص باشی ولی بیا برای یک بار هم که شده کمی به خودت فشار بیاور، کمی سنت های درونت را بشکن و روان شو . نمی شود خودم هم می دانم . اصلا جور در نمی آید . اما سرم درد می کند ازسینه زدن زیر الم سوم شخص . تقدم و تاخرش چه دخلی دارد به من ، به من که حتی نمی دانم روایتم یا راوی . راوی تو فقط روایت کن و جمود را بگذار برای خودش.
پائیز 1388 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 5:8 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
برای خواهر به عشق برادر
از اهواز برای زیارت قبر حضرت معصومه روانه شده بود توی جاده ، پسرانش را بوسید و نگاهی عشق آلود به زنش انداخت و رفت. پسر کوچکش بی تابی می کرد ، اشکهای زنش توی منقل اسفند هی بخار می شد. همه اهالی شهر موقع رفتنش جمع شدند و از زیر قرآن ردش کردند . صدای پچ پچ هایشان هنوز توی گوشم صدا می کند:( تا قم با وسیله چند روز تو راهی ، چه برسه بخوای پیاده بری . هر کی ندونه ما که می دونیم اینا چه کاره بودن. مرتیکه می خواد زن و بچشو ول کنه به امون خدا چند ماه پیاده بره تا حرم . خوب با ماشین برو مگه عقلتو ازت گرفتن، زیارت زیارته دیگه، حالا چه با ماشین چه بی ماشین). اوس محمود اهمیت نمی داد، اصلا گوشش به این حرفها بده کار نبود . کفشهایش را داده بود به حبیب، کفاش محله تا برایش دو بار دور دوزی کند . یک کوله قدیمی هم برداشته بود تا لباسهایش را بگذارد درونش . به محمد، پارچه نویس سر گذر سفارش داده بود روی یک پارچه سفید با خطی درشت برایش بنویسد یا فاطمه زهرا بعد چسبانده بودش روی کوله پشتی و راه افتاده بود . پدرش هم سالها قبل همین کار را کرده بود و در راه مریز شده بود و به قم نرسیده مرده بود و جایی همان نزدیکی ها دفنش کرده بودند . اوس محمود می دانست قبر پدرش کجاست. علی مراد برادر زنش از قم برایش خبر آورده بود. و این ذوقش را برای سفر بیشتر می کرد . حالا ده روزی می شد که راه افتاده بود. از کنار جاده راهش را گرفته بود و یک سره می رفت . هنرش این بود، در حالی که راه می رفت از روی کتاب دعا زیر لب ذکر می گفت و دعا می خواند . حالا بیست روز می شد که را ه او را می فرسود و تابلوهای درشت سبز رنگ جاده، کیلومتر پیموده را نشانش می داد . دیگر تا لرستان چیزی نمانده بود .جاده سر بالایی شده بود و هوا هم کمی سرد. عادت داشت مرتب جیبهایش را نگاه کند. یک بار نزدیک بود به خاطر همین کارش برود زیر یک تریلی . ظهر ها فقط توی ناهار خوری های کنارجاده تخم مرغ می خورد و شب ها غذایی سبک تر . برای خواب اگر جایی روشن پیدا می کرد که هیچ، اگر نه، در همان تاریکی بیابان کوله اش را زیر سر می کرد و آن قدر خسته بود که هفت پادشاه را خواب ببیند و به هشتمی برسد . گفتم هشتمی . یک بار که اوس محمود داشت توی کار گاهش چوب می تراشید ،فکری شد که چرا زیارت قبر امام هشتم نه ؟ چرا راه را برای زیارتش، بر خلاف رسم پدریشان، طولانی نکند . آن روز با فریادش متوجه شده بود که دستش را تیغه اره بریده و کلی خون آمده . با خودش گفت: ول کن حتما نمی خواد بطلبه که این جوری باید از فکرش بیام بیرون و صاف رفته بود رو ی برنامه قم، که کی برود و چگونه و از کدام مسیر . حالا بیست و پنج روز می شد که در راه بود . دوباره فکر مشهد و پابوسش، مثل خوره افتاده بود به جانش. فکر اینکه به قم که رسید، زیارت قبر پدرو حضرت معصومه را که به جا آورد، دوباره راهی جاده شود و راهش را کج کند به سمت مشهد . و باز فکری دیگر از مغزش سریع گذشت : من که همه ناهارها روتا حالا تخم مرغ خوردم، حالا اونقدر پول تو جیبم دارم که تا مشهد بازم تخم مرغ بخورم . چقدر خوب شد که کباب و برنج نخوردم . خدایا شکرت . حالا سی و مین روز هم سپری شد و اوس محمود در چند کیلومتری قم کوله پشتی اش را زده زیر سرش و تخت گرفته خوابیده . تصمیمش را گرفته بود، مقصد آخر، مشهد، حرم امام رضا . صبح آفتاب، تیز فرو رفته بود توی چشمانش و آرام بیدارش کرده بود. متوجه نشده بود اما تا قبر پدرش راهی نبود . کو له اش را جمع کردو پارچه سفید پشتش را صاف کرد و با بغضی ناشتا روانه زیارت قبر پدر شد . تا ظهر نشده پیدایش کرد و بالاسرش، های های گریه کرد . بعد، از اطراف قبر، یک جای نوشابه پیدا کرد و از آب پرش کرد و قبر پدر را شست و از گلهای وحشی اطراف چند تایی چید و گذاشت روی قبرش . یک ساعتی آنجا بود و حرفی نزد فقط نگاه می کرد. به قبر پدر نگاه می کرد . بلند شد و پشتش را تکاند و کوله اش را انداخت پشتش و راه افتاد . دوباره ایستاد و برگشت ، به قبر پدر نگاه کرد وصدایش را برد بالا: بابا می خوام رسمو بشکونم . می خوام به جز قبر بانو، برسم خدمت برادرش امام رضا می خوام با پای پیاده تا مشهد برم . می خوام پسرم هم همین کارو بکنه. بادی سرد پارچه پشت کوله اش را هی تکان می داد و موهایش را می ریخت توی صورتش . با گوشه آستینش اشک هایش را پاک کرد و راه افتاد و از قبر پدر فاصله گرفت، کمی که آمد وارد جاده اصلی شد و سر بالایی را پیش گرفت . بعد از سر بالایی گلدسته های مرقد بانو نمایان شد و نورش افتاد توی چشمانش . انگار به پاهای اوس محمود انرژی تزریق شده بود. قدم هایش را سریع تر بر می داشت و نگاهش به جلو بود . و درست ساعتی بعد توی حرم حضرت معصومه بود و داشت وضو می گرفت . نمازش را در صحن خواند و رفت برای زیارت . دستش که به ضریح رسید اشکش سر خورد و چکید روی پیرهنش . به بانو گفت که می خواهد چکار کند . گفت که برای زیارت برادرش هم روانه می شود و پارچه ای را به نیت باز شدن گره های زندگیش به ضریح بست و از حرم بیرون آمد. حالا رسمش را به جا آورده بود و آزاد شده بود. خواست پارچه سفید روی کوله اش را بردارد و تا کند و بگذاردش توی کوله، که دوباره فکری شد : نه، واسه چی بزارمش تو کوله، من که بازم می خوام برم. اونجا که رسیدم، تو حرم امام رضا بازش می کنم و توش گندم می ریزم و می برم واسه کبوتراش . آقا، ما رو داشته باش، که داریم می آییم . و راه افتاد به سمت جاده مشهد . حالا چند روزی می شود که در راه است . ریشهایش آنقدر بلند شده که اگر کسی از آشنایان او را ببیند حتما نمی شناسد . آنقدر تخم مرغ خورده که حالش از هرچه تخم مرغ است بهم می خورد . نزدیکی های سمنان است و گرمسار را نصف روز می شود که رد کرده هوا با طرفهای لرستان قابل مقایسه نیست و به شدت گرم شده. شب را در سرخه زیر نور زرد محوطه پاسگاه پلیس سپری می کند و فردایش راه می افتد به سمت سمنان . تا ظهر می رسد و برای ناهار می رود به یک رستوران .روی صندلی می نشیند و لیست غذاها را نگاه می کند، اثری از تخم مرغ و نیم رو نیست. از صاحب رستوران می پرسد: آقا این نزدیکی ها رستوران یا قهوه خونه دیگه ای هم هست؟ رستوران دار نگاهی به اوس محمود می اندازد و می گوید: نه، باید بری داخل شهر، از قیافت پیداست زائر آقایی، هر غذایی می خوای انتخاب کن به حساب من . اوس محمود فرصت را غنیمت می شمرد و یک پرس چلو کباب کوبیده سفارش می دهد و بعد از گذشت بیشتر از چهل و هفت هشت روز دلی از غذا در می آورد. از رستوران دار تشکر می کند ومی خواهد پول غذا را پرداخت کند اما مرد پولی نمی گیرد و می گوید: فقط زمانی که رفتی پابوس آقا، واسه من و زنم دعا کن . بیچاره دو ساله مریزه و افتاده گوشه خونه ودردش هیچ علاجی نداره، . اوس محمود قبول کرد واز رستوران خارج شد . فکرش خیلی مشغول بود تا مشهد بیست شاید هم سی روز دیگر فاصله داشت . دیگر به شب چیزی نمانده بود . جیبهایش را نگاه کرد و کوله اش را گذاشت زیر سرش و خیره شد به آسمان . ستاره ها مثل الماس های درخشان درون یک چادر مشکی می درخشیدند و پلکهای اوس محمود، که داشت کم کم سنگین می شد . غلتی زد و به سمتی دیگر چرخید، لحظه ای بعد دوباره هشتمین پادشاه را خواب می دید . صبح شده بود و اوس محمود هنوز در خواب بود. گله ای از گوسفندان به همراه چوپان و سگهایش از آنجا می گذشتند . صدای زنگوله های نر بز ها و پارس سگها اوس محمود را بیدار کرد. سریع کوله اش را جمع کرد و راه افتاد . چند روز بعد نزدیکی های سبزوار حالش بد شد . وسط خیابان از هوش رفت . مردی او را در خیابان دیده بود و آورده بودش بیمارستان . وقتی به هوش آمد، زیر سرم بود . هرچه فکر کرد یادش نیامد چگونه آنجاست . نگاهش اطراف را جستجو کرد . ترسیده بود اثری از کوله اش نبود فریاد زد من اینجا چیکار می کنم؟! چی به سر من اومده ؟ و تمام بیمارستان را گذاشت روی سرش . دکتر بخش آمد بالا سرش و با صدایی بلند تر، صدای اوس محمود را در سینه حبث کرد: چه خبرته اینجا بیمارستانه نه لات خونه. تو بیهوش بودی که اون مرد آوردت اینجا، برو خدا رو شکر کن که زنده ای . اوس محمود که حالا حساب کار دستش آمده بود و از ضعف زیاد دستانش به شدت می لرزید، با لحنی آرام اما نگران پرسید: آخه، آخه من اینجا چکار می کنم ، کوله پشتیم کو؟ دکتر، سرم را که حالا تمام شده بود باز می کند و چند ساعت بعد مرخصش می کند . کوله پشتی اش را تحویلش دادند با یک بسته شکلات که یکی از پرستاران برایش گذاشته بود . و اوس محمود از سبزواربا حالی ناساز راهی مشهد شد . حالا بیست روز دیگر گذشته و اوس محمود در مشهد پشت درهای طلایی حرمش اشک ریزان با زانو هایی خسته ایستاده و دفتر دعایش را بیرون آورده و دارد دعا می خواند . دعایش که تمام شد دفترش را بست و گذاشت درون کوله . یادش آمد که قرار بود برای کبوتران آقا درون آن پارچه سفید دست نوشته، گندم بیاورد . به اطراف نگاه کرد، مردی در حالی که دستش را روی سینه گذاشته بود ورو به گنبد طلا زیر لب دعا می خواند نظرش را جلب کرد. رفت جلو و صبر کرد. مرد دعایش تمام شد و خواست وارد شود اوس محمود صدایش می زند :آقا ببخشید مرد بر می گردد: بفرمایید _ببخشید آقا این دور بر گندم کجا می فروشن؟ مرد با دست به آن سمت حرم اشاره می کند و دور می شود . نگاه اوس محمود به آن سمت خشک می شود . و از میان جمعیت مردی را می بیند که روی چرخکش مقدار زیادی گندم را روی هم انباشته کرده . به سمتش راه می افتد و پارچه سفیدش را پر از گندم می کند و بر می گردد . با سلام و صلوات وارد می شود . جای زخم تیغه اره روی دستش تیر می کشد . توجه نمی کند حالا نزدیک حوض بزرگ ایستاده و نگاهش رفته و گنبد طلایی اش را زیارت می کند . آن گوشه حرم جایی را می بیند که گندم ها را تحویل می گیرند پارچه سفید را روی دستانش می گیرد و به سمت آن محل می رود . کبوتران آزاد تند و تند دانه می خوردند و گاهی دانه ها را از دهان همدیگر می گیرند . اوس محمود آرام گره از پارچه سفید باز می کند و گندم ها را یکجا می ریزد روی زمین . لحظه ای بعد صدها کبوتر دور آن گندم ها جمع شدنده بودند، طوری که نظر هر بیننده ای را به خود جلب می کردند. حتی مامور جمع آوری گندم ها هم بعد از دیدن این صحنه برای دیدن گندم ها به آنجا آمد. اوس محمود جیبهایش را نگاه می کند و پارچه سفید را دور گردنش گره می زند و وارد صحن می شود .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:9 AM توسط رضا شیرزادی |
|
|
تو در راه از راه می مانی ، و به راه خوب فکر می کنی . تو در راه از راه می مانی و چشمانت را می مالی و به آن دوردست ها نگاه می کنی . تو در راه از راه می مانی و کف کفشهایت را برای یافتن میخی کج جستجو می کنی ، تو در راه از راه می مانی و دوباره به راه می افتی ،با چشمانی امیدوار و کفشهایی به سختی یک چرم که هیچ میخی درونش کج نخواهد شد، چقدر این جمله برایم آشناست و راه تو را می خواند . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 9:12 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
این قصه هزار پیچ آدمی به کجاست؟ این همه آه دم هوا به کدامین راه می رود و کدام کوچه گم گشته را نگران سرک می کشد؟
راه طولانیست و زمان کوتاه اما تو نمی دانی کی و تا کجا این راه را می فرسایی و نفس به نفس این خاک می دهی یک روز دو روز ده سال صد سال راستی حالا تو کمی شانس می آوری با اعمال شاقه با کوله باری ازدرد با بی مهری هایی به وسعت طبیعت ولی نمی دانی زیاد توفیقی ندارد کی و کجا مهم این است که تو می روی به آنجا که هیچ کس نمی داند به آنجا که مجهول است به آنجا که ناکجاست . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 7:8 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
می تواند ترد شود گاهی استخوانی که سالهاست به خوردش دادند هر کلسیومی را
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:45 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
و تردید که درید درونم را ، مثل صبحی که آفتابش، بوی تخم مرغ گندیده می دهد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:14 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
رنگ قرمز چشمانش یادگاریست از سالهای دور .
از اواخر اردیبهشت سال هزار و سیصدو ظلم تا اوایل خرداد سال هزار و سیصدو آزادی . و درست در همین روزهاست که حال چشمان بی بی رو به وخامت ، می گذارد، و نگاهش که بارانیست ، و سجاده ای که هنوز پهن است . خوب تر که نگاه کنی گوشه چشمانش آثار دلتنگی را مرطوب تر از همیشه می یابی . و کمی آن طرف تر تلویزیونی که همیشه روشن است . و انتظار که بیداد می کند . بی بی خوب می داند امسال هم محمدش را روی آن جیپ ارتشی پای گلدسته مسجد خرمشهر نشان خواهند داد . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 1:18 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
شکل یک پیتزا پشت شیشه دودی رنگ مغازه، مرتب روشن و خاموش می شد. کمی جلوتر یک یخچال ویترینی بزرگ پر از نوشابه و دوغ و سالاد در گوشه چپ مغازه نظر هر رهگذری را جلب می کرد . صندلی ها مشکی و فلزی بودند و میزها شیشه ای . روی دیوار های مغازه چند لامپ هالوژن روشن و خاموش می شد . و موسیقی ملایم، از دو بلند گوی نصب شده روی دیوار به گوش می رسید . از زمانی که دستگاه پیتزای اتوماتیک آورده بودند کارشان سکه شده بود . تبلیغاتشان در تلویزیون بزرگ شهر پخش می شد . بهروز سال گذشته مغازه را از یک پیرمرد ثروتمند خریده بود و بعد دستی به سر و گوشش کشیده بود . او تقریبا تمام وقتش را در مغازه می گذراند. نیما هم از همان اوائل در پیتزا فروشی کار می کرد و سفارشات مشتری ها را با موتورش به دستشان می رساند . یک یخدان که رویش با رنگ قرمز، بزرگ نوشته شده بود پیتزا تک، با کش های بلند و چند لایه روی زین موتور نیما سوار شده بود . بهروز سینی بندری سلفون پیچ را داخل یخچال می گذارد . تلفن زنگ می خورد . بهروز دستانش را با دستمال پاک می کند و می آید به سمت تلفن . _پیتزا تک بفرمائید ، خواهش می کنم ، چند تا ؟ نوشابه ، سالاد ، سس سفید یا قرمز؟ شماره اشتراکتون ، تا ده دقیقه دیگه می آد خدمتتون ، نیما نیما _بله آقا بهروز _بیا باید یه آدرس بری نیما صورت حساب و آدرس را گرفت و غذا را در یخدان گذاشت و تیز هندل زد و رفت . موتورش چراغ نداشت ، جوری می رفت که همه ماشین ها برایش نور بالا می دادند . دوباره تلفن زنگ می خورد _ پیتزا تک بفرمائید ، بله پنج تا همبرگر مخصوص ، دو نون باشه ؟ نوشابه مشکی آدرستون ، میفرستم تا چند دقیقه دیگه بیاد خدمتتون . خداحافظ صدای ترمز ممتد نیما، جلوی مغازه خیال بهروز را راحت می کند . نیما در را باز می کند ، چند میله کوچک و صورتی با زنجیر های طلایی بالای در به صدا در می آید . _نیما یه سفارش دیگه داریم تیز برو بیا که کارا گره خورده نیما آدرس را می گیرد و می رود دوباره در باز می شود ، دختری جوان با یک پالتوی کرم و روسری آبی ، با آرایشی ملایم وارد می شود . _سلام آقا _سلام خانوم بفرمائید _یه چیز برگر می خواستم ، لطفا پنیرش کمتر باشه سس قرمز هم نداشته باشه _چشم خانوم تشریف داشته باشید الان آماده میشه دختر کولیش را درمی آورد و روی یکی از صندلی ها می نشیند. یک خانواده وارد مغازه می شوند ، و چند ساندویچ سفارش می دهند و می روند روی صندلی ها می نشینند . صدای یک آهنگ ملایم از یک خواننده معروف در فضا می پیچد . میله های کوچک و صورتی بالای در دوباره به هم می خورند . بهروز از آشپزخانه سرک می کشد . _اومدی نیما ؟ دستت درد نکنه ، بیا این پنیرو آماده کن. _چشم آقا نیما پنیر را آماده کرد . ساندویچ را در سینی قرمز رنگی گذاشت و آورد برای دختر . برای لحظه ای نگاهش در نگاه دختر گره خورد . دختر لبخندی زد و گفت : _ممنون آقا _خوا خواهش می کنم خانوم نوش جان تلفن دوباره زنگ می خورد ، بهروز از آشپزخانه صدایش را بلند می کند . _گوشیو بردار من دستم بنده نیما همچنان محو دختر بود ، به خودش می آید _چشم آقا به سمت به سمت تلفن نگاهی می کند و می رود تا گوشی را بردارد . دختر گاز اول را به ساندویچش می زند . _پیتزا تک بفرمائید . بله ، چندتا ؟ ، سالاد ، فصل ، سس سفید ، چشم تا چند دقیقه دیگه می آد خدمتتون . نیما در حالی که گوشی را می گذاشت زیر چشمی به دختر نگاه کرد ، بهروز دوباره داد زد _نیما معلوم هست چکار می کنی ؟ مگه سفارش نگرفتی ؟ ده بیا دیگه ! دختر متوجه نگاه های تمام نشدنی نیما شده بود و مرتب خودش را جمع و جور می کرد ، دقایقی بعد نیما با ید برای سرویس می رفت بیرون . بهروز داشت همبر گر ها را پشت و رو می کرد . نیما نزدیکش شد و گفت :آقا بهروز می تونم یه سوال ازتون بپرسم ؟ بهروز از بالای عینکش نگاهی به نیما می اندازد _تو هم وقت گیر آوردی ها بپرس _ اون دختره که روی صندلی نشسته رو می شناسی ؟ _نه ، باید بشناسم ؟ چیزی شده ؟ _هیچی همین جوری پرسیدم _ای کلک ، نکنه چشت گرفته ؟ _نه بابا منو چه به این قرتی بازی ها _آره جون خودت ، تو گفتی و من باور کردم . _ برو ، برو به کارت برس که غذای مردم یخ کرد . این پنج تا پیتزارو هم ببر به این آدرس . صدای آهنگ هنوز در فضای مغازه به گوش می رسید تو همون بودی که من خوابشو دیدم تو همونی که می خوام براش بمیرم تو همون فرشته ای از جنس آدم تو واسم نشونه از خدای عالم حال نیما بد جوری خراب بود . پیتزا ها را در دست گرفت و از آشپزخانه آمد به سمت در . این بار دختر به او نگاه کرد، انگار دل نیما را آتش زده بودند . برای لحظه ای مکث کرد. چشمش به مشتری های دیگر افتاد که اورا مرموزانه می پائیدند ، رفت به سمت موتورش ، پیتزا ها را در یخدان گذاشت و خواست هندل بزند ، دوباره نگاهش دختر را جستجو کرد ، دختر نگاهش را از نیما گرفت و مشغول اس ام اس زدن شد . نیما موتورش را روشن کرد و رفت. صدای تلفن بلند می شود _ پیتزا تک بفرمائید . سلام خانوم ، مخصوص تمام شده ، اما پپرونی داریم . بله ، سس چی ؟ قرمز ، نوشابه مشکی، آدرستون ، نرسیده به فلکه بهار خیابان بنفشه پلاک 25 . تا چند دقیقه دیگه می آد خدمتتون . دختر از روی صندلی بلند می شود و به سمت بهروز می آید . _آقا چقدر تقدیم کنم ؟ _قابل نداره خانوم _خواهش می کنم _به چیز برگر داشتید یه نوشابه ، یه سس سفید . دو هزار و پانصد دختر از مغازه خارج می شود و دقایقی بعد نیما از راه می رسد. موتورش را روی دو جک می گذارد و وارد مغازه می شود . جای خالی دختر روی صندلی حال نیما را دگرگون می کند . بهروز از آشپزخانه با یک پیتزا بیرون می آید . _نیما بی زحمت اون بندری ها رو پشت و رو کن نسوزه _ چشم آقا کاردک را برداشت و بندری ها را پشت و رو کرد ، صدای جلز و ولز روغن بلند شد. فکر آن دختر از سرش بیرون نمی رفت ، دستانش را مشت کرد و فشار داد . نگاهی به بهروز کرد و گفت: آقا بهروز اون دختره خیلی وقته رفته ؟ _ نه همین پیش پات ، دو دقیقه نمی شه ، دیدی گفتم یه ریگی تو کفشته ؟! نیما حرفی نمی زند و به کارش ادامه می دهد . آن شب خواب به چشمان نیما نیامد ، با خودش حرف می زد و حساب کتاب می کرد . _ اگه اون سفارش لعنتی بهم نخورده بود ، اگه پنج دقیقه دیرتر می رفت ، اگه ... اگه ... اگه ... _ لعنت به این زندگی ، یعنی فردا دوباره می آد ؟ یعنی من اون دخترو بازم می بینم ؟ ای خدا کمکم کن صبح شده بود و نیما زود تر از همیشه راه افتاده بود به سمت مغازه . چهار کیسه نان باگت جلوی مغازه بود . در را باز کرد و نان ها را داخل گذاشت و شروع کرد به نظافت . کم کم سرو کله بهروز هم پیدا شد . _دارم چی می بینم ؟ آفتاب از کدوم طرف در اومده؟ امروز سحر خیز شدی ؟ _ سلام آقا بهروز ، دیدم مغازه کثیفه ، گفتم تا قبل از اینکه مشتری ها بیان تمیزش کنم . _ چه عجب نمردیمو انضباط آقا رو هم دیدیم . آن روز نیما سفارشات را سریع تر از روزهای قبل برد . چند بار هم نزدیک بود تصادف کند . خطری عقب موتورش هم به یک ماشین گرفت و شکست . فکر آن دختر و اینکه شاید بیاید و او نباشد دیوانه اش کرده بود . اما آن روز خبری از دختر نشد . نیما در این چند روز به شدت عصبی شده بود ، طوری که چند بار با بهروز حرفش شد . نزدیک غروب بود ، هوا کمی سردتر شده بود . بهروز مشغول چرخ کردن پنیر ها بود و نیما داشت جعبه های پیتزا را سرهم می کرد . میله های کوچک و صورتی بالای در به صدا در آمد . آقا و خانومی جوان وارد شدند . بوی عطرشان به سرعت در فضا پیچید . نیما از پشت دستگاه پیتزا سرک می کشد . لحظه ای خشکش می زند . همان دختری که انتظارش را می کشید حالا رو به رویش ایستاده . دهانش خشک شده بود و نفسش داشت بند می آمد . دختر سلام کرد ، نیما نتوانست جواب دهد ، بهروز متوجه اوضاع شد، جواب سلام دختر را داد _سلام خانوم بفرمائید _آقا دو تا چیز برگر می خواستم ، لطفا پنیر یکیش کمتر باشه سس قرمز هم نداشته باشه. _چشم خانوم دوباره تلفن زنگ می زند بهروز گوشی را بر می دارد . _پیتزا تک بفرمائید ، سلام دکتر جان ، خوبی ؟ چه عجب ، یادی از فقیر فقرا ! خواهش می کنم ، ما هم زنده ایم شکر، بله پیتزاتون مثل همیشه باشه دیگه ؟ به روی چشم ، الان میدم بیاد . بهروز گوشی را می گذارد و به نیما نگاه می کند . دختر هنوز پشت میز ایستاده . _ آقا معذرت می خوام ، اگه ممکنه واسه شوهرم فلفل نریزید . جعبه خالی پیتزا از دست نیما رها میشود و روی زمین می افتد . نگاهش دوباره در نگاه دختر گره می خورد . بهروز دست نیما را می گیرد و به آشپزخانه می برد ، دختر مو هایش را زیر روسری پنهان می کند و به سمت میزی که شوهرش نشته بود می رود...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 1:55 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
نزدیک صبح است و همه منتظر ند تا دوباره آفتاب بزند . مادر مشغول نماز خواندن است و بچه ها درخواب و بیداری لحاف را از روی یکدیگر می کشند . مادر دستانش را بار بالاو پایین می آورد و زیر لب ذکر می خواند . جانمازش را جمع می کند و چادر گلدارش را روی جا رختی آویزان می کند . _ خواب جا کردن کافیه دیگه، پاشین که امروز خیلی کار داریم ، اگه دیر بجنبیم، اذون ظهرو گفتن و کار از دستمون پریده ، زهرا ، دخترا، ده پاشین دیگه . مادربه آشپزخانه رفت و سماور را روشن کرد . _ حمیده مادر، اون پمادو بیار بمالم به دستم . از دیشب تا حالا خواب به چشمم نیومده، حکایت دست من از روغن و پماد گذشته . راستی دیروز، سکینه خانوم و دیدم، می گفت: کوکب، خیلی شکسته شدی ، داری با خودت چیکار می کنی ، گفتم ای خانوم، نفست از جای گرم در می آد، اگه تو هم مثل من هفت سر عائله داشتی و سایه شوهر بالا سرت نبود و مجبور بودی واسه یه لقمه نون، صبح تا شب سگ دو بزنی ، بهت می گفتم سختی و ذلت چه حالی داره !
زهرا در حالی که سینی چای در دستانش سنگینی م یکرد نزدیک مادر شد _ مادر دیروز تو خیابون همکار بابا رو دیدم ؟آقای محمدی و می گم ، اول منو نشناخت خودم رفتم جلو و سلام کردم . تا فهمید من دختر حسن آقام کلی تحویلم گرفت و تعارف تیکه پاره کرد ، می گفت تازه بازنشست شده کوکب خانوم در پماد را می بندد _ اگه باباتم الان زنده بود باید بازنشست می شد ،بابات با محمدی با هم رفتن تو شهرداری واسه استخدام . سواد درست درمون که نداشتن گذاشتنشون برا رفته گری . کلی خوشحال بودن که کار پیداکردن ،روزگاره دیگه مادر بالا داره پایین داره سختی داره راحتی داره .
زیبایی حمیده به مادرش رفته بود، هفته ای نبود که خواستگار زنگ خانه یشان را نزند. آخرین خواستگارش ، دلال فرش بود و بیست و چند سالی از خودش بزرگتر، حمیده از آن مرد خوشش آمده بود و دوست داشت زنش شود ، خواستگارش گفته بود او را وقتی در صف نانوایی بوده دیده. کوکب خانوم اسرار داشت تا حمیده ازدواج کند ، زهرا عصای دست مادر بود و کمک خرج خانواده. ابرو هایش پر پشت بود و موهایش مثل پنبه نزده گوله گوله دور سرش چسبیده . اوسالها عاشق پسر خاله اش غلام بود که سال پیش دریک تصادف کشته شد . بعد از آن، به کلی قید ازدواج را زد و به همراه مادر برای این و آن، رخت شویی کرد . در آمد زهرا و مادرش آن قدر نبود که برای یک روز شکم بچه ها را سیر کند . هفته پیش که با دو خواهر دیگرش رفته بودند حمام علی خانی، برای زهرا خواستگار پیدا شد، پسر بقال محل، عباس بود، مادرعباس می گفت پسرش پولی ندارد، اما جوان است و می تواند کار کند . مادر زهرا گفته بود باید با خودش صحبت کنم . آن روز زهرا عصبانی شد و حمام نرفته، تنها به خانه برگشت . هزینه حمام رفتن داخل شهر زیاد بود و بعضی وقتها بچه ها مجبور بودند در حیاط با آب سرد حمام کنند . یکبار سمیه به خاطر کلیه درد چهار ماه در خانه افتاد . دیروز از مدرسه اولیا سمیه را خواسته بودند ، کوکب خانوم وقتی برای مدرسه رفتن نداشت . زبان سمیه به شدت می گرفت و آب دماغش همیشه آویزان بود، طوری که تمام دفتر املایش لکه لکه به هم چسبیده بود . پسران کوکب همه شیر به شیر به دنیا آمده بودند و سیاهی پوستشان به پدرشان رفته بود. بعضی شبها کوکب، تا صبح، کنار حوض رنگ و رو رفته وسط حیاط،، زیردرختان لخت سیب می نشست و آرام اشک می ریخت . _ حسن آقا رفتی و منو با هفت تا بچه قد و نیم قد تنها گذاشتی ، رفتی و راحت شدی . خدا بیامرزدت ، حالا منم و یه دنیا غصه و درد و عذاب . به خدا کمرم داره خم میشه زیر بار این همه مسئولییت ، یادته همیشه مینشستی کنارهمین حوض و تو چشمای من زل می زدی و می گفتی: بچه ها رو که به سر و سامون رسوندیم با هم می ریم کربلا زیارت . پس چی شد، تو شدی رفیق نیمه راه و من شدم زینب ستم کش . نکردی حداقل یه شب بیای به خوابم . بابا آخه منم آدمم ، خدا شاهده اگه این یه ذره ایمانم نداشتم و از آینده اولادم نمی ترسیدم تا حالا خودمو کشته بودم .
بادی سرد در حیاط پیچید و موهایش را توی صورتش پخش کرد. پنجره یکی ا زاتاق ها چند بار به هم خورد و آرام گرفت ، کوکب موهایش را جمع کرد و برد تا پشت گوشش .
_ نگرانم، نگران دخترا ، نگران زهرا که دیگه به خودش فکر نمی کنه ، دیروز رفته بودم مزد یک ماه کارمو تو خونه ابولفتح خان بگیرم، پول که بهم نداد هیچی ، تف انداخت تو صورتم . خدا ازشون نگذره ، کارد بشه جیره بچه های یتیمم تو گلوشون . بالاخره خدا، جای حق نشسته.
فردای آن روز دوباره آفتاب نوید گرما بود و صبحی پر کار . مادر، اسماعیل را فرستاده بود تا نان لواش بگیرد. زهرا و مادرش باید برای رخت شویی می رفتند خانه خان علی واز باد کوبه ای . سمیه از زیر لحاف بیرون آمد و در حالی که چشمانش را می مالید به سمت مادر رفت _مامامان من گ گ گ شنمه مادر دستش را در موهای سمیه فرو کرد و به پسرانش که هنوز در خواب بودند نگاهی کرد و گفت : الهی فدای دختر گلم بشم ، الانه که داداش اسماعیل سر برسه با یه عالمه نون لواش . سمیه بلند شد و رفت کنار پنجره و منتظر ماند . و اسماعیل دقایقی بعد وارد خانه شد . صدای جیغ سمیه مادر و بچه ها رابه سمت صدا کشاند. مادر با دیدن چهره خونی اسماعیل به سمتش دوید و در حالی که دستانش به شدت می لرزید او را در آغوش گرفت . اسماعیل بغضش ترکید .
_الهی مادرت برات بمیره، چی به سرت اومده ؟ کی این بلا رو به سرت آورده ؟ مگه مادرت مرده ، ده بگو کدوم از خدا بی خبری صورتتو به این روز انداخته ؟! اسماعیل با گوشه آستین کتش ، صورتش را پاک کرد و در حالی که هق هق می کرد گفت : _آدمای خان علی واز .
کوکب برای لحظه ای ساکت شد ، انگار دنیا دور سرش چرخید . بلند شد ، چادر گلدارش را به کمر بست و راه افتاد به سمت در حیاط .
_یه خان علی وازی درست کنم که هفت تا دیگه از بغلش بزنه بیرون . مرتیکه هنوز جای سفت نشاشیده، سر پیری فیلش یاد هندستون کرده، پدر سوخته ، اصلا خوب کردم بهش دختر ندادم، تابوت دخترمو رو دوشش نمیزارم چه برسه به این که، الله اکبر از این همه رو . حالا کارشون به جایی رسیده که دست رو بچه من بلند می کنن .
خواست در را باز کند که زهرا دستش را گرفت.
_ مادر درسته که آدمای خان علی واز این بلا رو سر اسماعیل آوردن ، خودت که بهتر از همه می دونی ، بعد از اون جریان ، هیچ کدوم از ماها دل خوشی از خان علی واز و آدماش نداریم. _اما امروز قرار بود برای کار بریم خونه همین خان علی واز ، اگه امروز دعوا راه بندازیم دیگه از اون یه قرون شاهی هم خبری نیست ، ما به درک، شکم بچه ها رو چطوری سیر کنیم
! اشک از گوشه چشمان مادر سر ید روی چادر گلدارش که به کمر بسته بود. برگشت نگاهی به زهرا کرد و او را در آغوش گرفت . آن روز زهرا و مادرش برای رخت شویی رفتند به خانه خان علی واز . در آنجا هرکس به کاری مشغول بود. یکی باغبانی می کرد و دیگری نظافت . خان علی واز مشغول قدم زدن در حیاط بود و به کار گرها دستور می داد، گاهی اوقات هم متلک بار کارگرهای زن می کرد. کوکب داشت لباس ها و پرده ها را می شست و زهرا آن سوی خانه درحیاط خلوت، مشغول تمیز کردن شیشه ها بود . خان علی، متوجه حضور زهرا ومادرش شده بود . چوب دستی اش را چند بار به کف دست چپش کوبید و گره کوری به ابرو هایش انداخت و به سمت زهرا رفت. سلامی معنا دار کرد و بیخود زد زیر خنده. زهرا اهمییت نداد. خان دوباره خندید و گفت : حالا دیگه جواب سلاممو نمیدی ؟ یعنی این قدر از من بدت می آد ؟ خدا زده بود پشت کلم که بیام خواستگاریت. اما خودت نخواستی ،حیف من که خودمو واسه توله سگی مثل تو، کوچیک کردم . صورت زهرا سرخ شده بود و سرش پایین بود ، زیر چشمی اطرافش را نگاه کرد، تکه آجری در همان نزدیکی نظرش را جلب کرد، خان می خواست به زهرا نزدیک شود، ترسی عجیب به تن زهرا افتاده بود، زهرا دوباره به آجر نگاه کرد و با یک جهش، آجر را در دستانش حس کرد، خان نگاهی به زهرا کرد و گفت: _مثلا می خوای چه غلطی کنی ؟ نکنه می خوای منو بکشی ؟! بندازش ، گفتم بندازش ، حالا واسه من آجر دست می گیری ؟ به روح بابام، نامردم اگه بزارم سالم از خونم بری بیرون ، می دم پوستتو بکنن و از سقف آویزونت کنن پدر سوخته .
صدای خش خشی از پشت دیوار حیاط به گوش می رسید
_جلو بیای می زنم، به خاک بابام می زنم . من اگه کور و کچل بودم خونه سگی مثل تو نم آمدم تو یه حیوون کثیفی ، مگه جنازمو به عقد خودت در بیاری ،
ناگهان از بالای دیوار حیاط مردی خودش را به داخل پرتاب کرد در دستش قمه بزرگی بود،خان نگاهی به زهرا کرد و بعد به عقب رفت مرتیکه تو خونه من چه غلطی می کنی ؟ مگه اینجا صاحاب نداره . مرد به سمتش حمله کرد، و او را به دیوار چسباند خان می خواست فریاد بزنذ اما مرد جولوی دهانش را چسبیده بود. زهرا گوشه ای ایستاده بود و از ترس زبانش بند آمده بود . خان دیگر ساکت شده بود _ حقش بود باید می کشتمش ، باید تقاص خون زنمو ازش می گرفتم، از من می شنوی تو هم اینجا نمون، فرار کن،
چاقو را همان جا رها کرد و از بالای دیوارپرید و رفت . لحظه ای بعد، کوکب و کار گرها و آدمهای خان آنجا بودند . خون زیادی از خان رفته بود و دیگر رمق نداشت، کوکب بر سرش می کوبید و زجه میزد.
_ زهرا چکار کردی مادر ، خاک بر سر شدیم مادر ، کارگرها کوکب را از حیاط خلوت بیرون بردند .آدم های خان دور برش را گرفتند
_ آقاچی شد، کی زد کی ؟ بگین تا شکمشو سفره کنیم ، ده بگین دیگه آقا.
خون از گوشه لب خان شره کرده بود روی لباسش ،نفسش بالا نمی آمد. در حالی که داشت بالا می آورد نگاهی به زهرا کرد و با چشم به او اشاره کرد. بعد سرش را چرخاند و جان داد. آن روز زهرا کتک سختیار آدمهای خان خورد و در اتاقی بدون پنجره زندانی شد. چند روز بعد او را به جرم قتل به زندان انداختند. کوکب آن روز نفهمید که چگونه به خانه برگشت . آن شب همه در خانه کوکب گریه می کردند.
صبح از راه رسیده ، وآفتاب از بالای دیوار همسایه وارد خانه کوکب شده . بچه ها در خواب و بیداری لحاف را از روی یکدیگر می کشند. مادردرحیاط مشغول ریختن نفت به چراغ علاالدین است . سرما دیگر جانش را از دست داده . چین و چروکهای صورت مادر عمیق تر شده . حمیده با آخرین خواستگارش ازدواج کرده. مادر قیف را از چراغ بیرون می آورد ، صدای زنگ در فضای خانه می پیچد . مادر قیف را رها می کند و در حالی که چادر گلدارش را با عجله روی سر می اندازد به سمت در می رود _کیه؟ کیه؟؟ صدایی نمی آید مادر دوباره صدا می زند _کیه؟ _ یعنی کی میتونه باشه ؟ چرا جواب نمیده! در را باز می کند. بادی سرد چادر گلدار کوکب را آرام آرام به تن در می زند و قیف نفت روی زمین هی دایره می کشد . برای لحظه ای خشکش می زند ، حمیده وارد حیاط می شود _مادر کیه؟ خبری شده ؟ حسین پاشو ببین چی شده چرا مادر جواب نمی ده ؟ کوکب هنوز پای در ایستاده . گربه ای این پا و آن پا می کند که از بالای در رد شود . صدای جیغی ممتد سکوت خانه را می شکند ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم اسفند 1387ساعت 1:46 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
سلام من می خواهم درباره پدرم برایتان بگویم .
پدرم یک جانباز شیمیایی بود . و بعد از هشت سال شیمیاییش پیشرفت کرد .اول صدای او گرفت . هر روز حالش بدتر می شد . تا اینکه بر اثر دارو هایی که مصرف می کرد موهایش ریخت او هر روز نفس تنگی داشت . وقتی که نفسش می گرفت من پشت او را می مالیدم .خلاصه بعد از هفت ماه پدرم به مقام شهادت رسید . فرزند شهید علیرضا ابراهیمی محمد رسول ابراهیمی |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 2:3 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
آن هنگام که دریچه خورشید گونه چشمانت، سراغ بی کسی هایم را گرفت آن هنگام که کوچه های تنگ و تاریک دلم با تو، ریسه کشان روشن شد و آن هنگام که فرشته های عرش ابدیت، بعد ازاو، تسبیح عشق تو را سر دادند دستانم انگار فقر کسی را حس کرد. پس بی صبرانه منتظر حضور گرمت ماندم و بی درنگ روایت کردم لحظه های گرم با تو را و حالا از تو می گویم، از طعم شهد گونه محبتت، از پاییزی که انگار برگ ریزان ندارد، وسرمایش سرما نیست، امسال هرگز پاییز را دل گیر نخواهم یافت. وقلم انگار نمی چرخد که وصف کند چرخش چشمانت را و جوهری که تصویر کند رویت را. نمی دانم دستانم انگار تاب و قرار ندارند و باز قلم، وادار می کند مرا . خدایا، چگونه به روی کاغذ بیاورم پرده آخر را و چگونه تصویر کنم این خارق العاده ترین آفریده ات را، چگونه ... ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم دی 1387ساعت 0:6 AM توسط رضا شیرزادی |
|
|
کتری دود زده را که روی آتش گذاشتم، نگاهم به خربزه هایی که زیر نور مهتاب مثل الماس می درخشید افتاد باید سری به اوشه ها می زدم تا ببینم آب بناب کرده یا نه. اما انگار به پلکهایم وزنه ای بسته بودند که نمی توانستنم بازشان نگه دارم. _ خدا بخواد امسال خربزه هامون گرفته. پارسال که به خاک سیاه نشستیم، لاکردار سم و آبشو در نیاورد. فقط خر حمالیش واسه ما موند. هی برو بیا، وقت و بی وقت جون بکن و عرق بریز، آخرش پول کارگرو باید از جیب بدی. گوشت با منه؟ یکی نیست به من بگه آخه تو چی حالیته که من دارم واست بلغور می کنم، پاشو، پاشو یه خورده کالک چیدم ببر مادرت می خواد ترشی درست کنه، زود برگرد امشب جعفر نیست باید تو آب بگیری، خیلی مواظب باش، علی مراد می گفت دیشب چند نفر اومده بودن خربزه دزدی، خدا ازشون نگذره، دین و ایمونشونو گذاشتن پای یه خربزه ناقابل. بین خودمون باشه، اگه شغالا و دزدا بزارن امسال باید ده تا خاور خبر کنیم. راستی امروز خربزه هارو پشت و رو کردی؟ علی مراد می گفت سمت اونا شته داره. هی بهش گفتم نون حروم نبر سر سفرت، زن و بچت چه گناهی کردن؟ می خنده، میگه شته، زمین منو تو حالیش نیست. نوبت تو هم می رسه. به حسین طلا سم فروش سپردم سم خوب واسم از تهرون بیاره، گفتم پولشو سر محصول می دم، خوشش نیومد ولی چاره چیه ندارم. حواست باشه اول بوته هارو تراش بده بعد آفتاب پیچکن. کار دستمون ندی دوباره بدبختمون کنی. یادته سر تنک پارسال چه گندی زدی؟ خوابت نبره آب بیافته تو زمین غلام علی فیاض، که هرچی می کشم از دست اون نامرد می کشم. تو یادت نمی آد همیشه سر آب دعوا داشتیم، سوی فانوسو زیاد کن از دور دید داشته باشه بیابون خداست دیگه ... نمیدانم خواب بودم یا بیدار، اما انگار به زمین میخ کوب شده بودم. نفسم بالا نمی آمد، صدایی مرتب در گوشم وز وز می کرد. چشمانم را به سختی باز کردم. اولش همه جا تار بود، صدایی هم نمی آمد، تمام بدنم خیس عرق بود و سرما محیط آلونک را پر کرده بود، ناگهان صدای پارس سگهای ولگرد بلند شد، به ساعتم نگاهی کردم، از دوازده دو ساعتی گذشته بود. یاد بابا افتادم، بغض سنگینی گلویم را فشرد، برایش فاتحه فرستادم و از آلونک زدم بیرون، کمی که جلو رفتم دیدم عین پنج سنگ آب افتاده تو زمین غلام علی فیاض، رفتم تا جلوی آب را بگیرم، صدای خش خش شنیدم، داد زدم هووووییی، کی اونجاست؟ دیدم چند نفر تو تاریکی پابه فرار گذاشتند. فریاد کشان و در حالی که بیل را در هوا چرخ می دادم به سمتشان دویدم، سوار موتو شدند و گازش را گرفتند. خنجر می زدی خونم در نمی آمد، بیل را روی دوشم انداختم و در حالی که زیر لب داشتم فحششان می دادم، راه افتادم به سمت زمین غلام علی فیاض که ناگهان پایم به جایی گیر کرد و خوردم زمین، بلند شدم تمام لباسم گلی شده بود. آب را بند آوردم و رفتم به سمت آلونک، در آلونک باز بود، دور فانوس شته موج میزد ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 1:9 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
چشمانم همان جا گیر کرده بود، آن بالا . همیشه موقع زیارت پدر، چشمانم آن بالا گیر می کرد .اما من به ضریح فکر نمی کردم ، فقط نگاهم آن بالا بود . آن قدر که گاهی وقتها گردنم خشک می شد و درد می گرفت . از زمانی که نامم را توانستم تلفظ کنم برق طلا و جواهر چشمانم را به خود خیره می کرد. هیچ وقت از بازار طلا سازها عبور نمی کردم ، چون می دانستم که ناخواسته ساعتها محو تماشای طلاها خواهم شد و گذر زمان از دستم خارج می شود ، تنها سفرمان در سال رفتن به مشهد و زیارت امام رضا بود. پدر از افکار و علاقه شدید من به طلا و جواهر با اطلاع بود ، به خاطر همین همیشه موقع زیارت دستانم را محکم می چسبید .اوایل که برای زیارت به حرم می رفتیم برق طلایی گنبد طلا ، هوش را از سرم می پراند . چند بار هم خواستم یواشکی خودم را به گنبد طلا برسانم اما نشد . آرزو داشتم با ناخنهایم کمی از طلای روی گنبد را بکنم و در جیبم بگذارم و این احساس هنگام ظهر درست زمانی که آفتاب و سط آسمان بود و گنبد به شدت می درخشید تحریک می شد . اما هیچ چیز نمی توانست فکر من را از آن بالا منحرف کند . آن خنجر ها ، آن شمشیر ها و نگین های رنگارنگ و زیبا و سنگهایی که مثل الماس می درخشید . دوست داشتم برای یکبار هم که شده آن خنجر ها و جواهرات چشم نواز را از نزدیک ببینم و لمسشان کنم . پدر می گفت سالها پیش پادشاهان این جواهرات را به عنوان هدیه پیشکش امام رضا می کردند و حالا آن بالا توی آن قاب زیبا در دیوار قرار دارند و مثل مرواریدی در میان صدف می درخشند . باید آنها را از نزدیک می دیدم ، دیگر داشتم دیوانه می شدم. شبها مرتب خواب می دیدم و خود را روی صندوق های پر از جواهرات حس می کردم . از روز دوم به بعد پدر مرا به زور از داخل حرم بیرون می برد . حرم خیلی شلوغ بود ، ازدحامی نفس گیر و اشتیاق مردم برای زیارت . همه فشار می آوردند که برای لحظه ای دستشان به ضریح بخورد . فردی در آن گوشه در حال راز و نیاز بود و فردی دیگر در حالی که روی صندلی چرخ دار نشسته بود با صدایی بلند دعا می خواند و از گوشه چشمانش اشک می سرید و می چکید روز شلوار راه راه رنگ و رو رفته اش . هرکسی انگار حاجتی داشت . یعنی من هم باید حاجت می کردم ؟ اما نه من فقط محو تماشا بودم ، انگار چشمانم داشت از حدقه بیرون می زد ، انگار دیگر تحمل دیدن آن همه زیبایی را نداشتم . پدرم مرتب گریه می کرد و زیر لب کلماتی را زمزمه می کرد که من نمیفهمیدم . چند باری شنیده بودم که با مادرم یواشکی صحبت من را می کردند و سراغ دکتر ها را برای درمان قدو قامتم می گرفتند .چند باری هم مرا پیش چند دکتر بردند . آنها آمپول دادند باید هر شب می زدم ، خیلی درد داشت . سر شیشه ای آمپول ها نقره ای بود و برق می زد باید درشان می آوردم . یک شب یواشکی آمپول ها را آوردم و زیر آجر لهشان کردم اما... ، نزدیک غروب بود ما هنوز در حرم بودیم . پدر با اسرار من را به هتل آورد. لوستر های هتل به شدت می درخشید و چشمانم را خیره می کرد قرار بود صبح زود وقتی که هنوز آفتاب نزده راهی حرم شویم . فکری به سرم زده بود . فردا از راه رسید و من با پدر و مادر رفتیم به حرم امام رضا تصمیم گرفته بودم حاجتم را از خود امام رضا بخواهم و از او کمک بگیرم . تازه آفتاب داشت هوا را روشن می کرد . اطراف ضریح خیلی خلوت تر شده بود و فرصت خوبی بود برای خواستن . به پدر گفتم دستانم را برای لحظه ای رها کند تا بتوانم با امام رضا صحبت کنم . پدر دودل بود ولی دستانم را رها کرد و من آمدم کنار ضریح و از بین پنجره پنجره های طلایی به داخل نگاه کردم . آنجا چیزی برق نمی زد و فقط یک نور سبز فضای داخل ضریح را پر کرده بود . چشمانم را به نقطه ای دوختم و از آقا خواستم تا حاجتم را روا کند و من آن خنجر را برای لحظه ای لمس کنم . در همین فاصله بود که پدر به من نزدیک شد و در حالی که در چشمانش نگرانی موج می زد دستانم را گرفت و دوباره چشمان ملتمسم رفت و فضای داخل ضریح را به دنبال کسی جستجو کرد . من از امام رضا نخواستم که قد کوتاهم را شفا بخشد یا نخواستم که آن آمپول های لعنتی را دیگر نزنم . من فقط برای لحظه ای یکی از آن خنجر ها می خواستم . آن روز برای اولین بار دعا کردم و از امام رضا چیزی را خواستم . چند روزی بود که کارم همین شده بود . برق آن نگین ها و سنگهای گران قیمت کورم کرده بود . فردای آن روز حال عجیبی داشتم ، حالی که تا به حال تجربه نکرده بودم . اهمیت ندادم و دوباره خودم را به ضریح رساندم . ازدحام جمعیت و هوای گرم نای نفس کشیدن را از من گرفته بود . با پدر در گوشه ای نشسته بودیم که ناگهان زمین لرزید و صدایی وحشتناک در فضا پیچید و در چشم به هم زدنی دیوار ها از هر طرف روی جمعیت خراب شد و خاک و دود و صدای داد و ناله فضا را پر کرد . نمی دانم چطور ولی انگار من سالم بودم . برای لحظه ای احساس کردم زمین و زمان به هم گره خورده ، همه چیز به هم ریخته بود . دیگر از آن آینه کاری ها و جواهرات خبری نبود . انفجار همه چیز را بهم ریخته بود . خون همه جا را گرفته بود . داشتم خفه می شدم، نفسم بالا نمی آمد . پدرم ، پدرم را نمی دیدم، صدایش زدم صدایی نیامد . دوباره صدا زدم، اما هیچ خبری از پدر نبود . اشک بدون وقفه از چشمانم سرازیر بود . مثل دیوانه ها دور خودم می چرخیدم و سنگ ریزه ها و آینه های شکسته زیر پاهایم صدا می کرد و من فقط داد می زدم، اما صدایم به هیچ جا نمی رسید. برای لحظه ای به خودم آمدم. خواستم حرکت کنم که پایم به چیزی آهنی برخورد کرد و کمی به سمت جلو پرتاب شد . چشمان اشک آلودم را مالیدم و با دقت به جلو نگاه کردم .باورم نمی شد ، آن چیز همان خنجری بود که از امام رضا خواسته بودم . و حالا کمی جلوتر از من روی زمین افتاده بود . آرام حرکت کردم به سمتش ، پشت پایم به شدت می سوخت ، خنجر را برداشتم و به سرعت با گوشه آستینم تمیزش کردم . اما انگار برقش چشمانم را نمی زد و دیگر آن جذابیت را برایم نداشت . خدایا چه اتفاقی رخ داده یعنی این من هستم ؟ در حالی که به شدت سرفه می کردم ، خنجر را همان جا رها کردم و با عجله به سمت حیاط دویدم . همه راه های منتهی به بیرون خراب شده بود . بالاخره را ه خروج را از میان خرابه ها پیدا کردم . وارد حیاط شدم ، نصف بیشتر ساختمان صحن فرو ریخته بود نیرو های امدادی داشتند به سرعت وارد عمل می شدند . دوباره شروع کردم به دویدن و خودم را کنار حوض رساندم و دوباره به گنبد طلا نگاه کردم . درست حدس زده بودم، حتی دیگر برق گنبد طلا هم من را جذب نمی کرد . حالا من بودم و امام رضا و آن همه خواسته و دعا ، باید کاری می کردم . حالم خیلی بد بود، نفسهایم به شماره افتاده بود ، هنوز پشت پایم به شدت می سوخت . تمام فضای محوطه را دود سیاهی فرا گرفته بود و انبوهی از آجر و گچ و آینه های خرد شده در محوطه ریخته بود . صدای آژیر آمبولانس ها و ماشین های آتش نشانی گوشهایم را داشت کر می کرد . پلیس مرتب با بلند گو اخطار می داد که احتمال انفجاری دیگر وجود دارد و مردم باید هرچه سریع تر متفرق شوند . من گیج شده بودم تا به حال این قدر دلم برای پدر و مادم تنگ نشده بود. همین طور برای امام رضا . دیگر حال خودم را نمیفهمیدم دوباره وارد ساختمان شدم کلی کشته و زخمی روی زمین افتاده بود ، اما هیچ کدام پدر و مادرم نبودند . یعنی چه بلایی به سر آنها آمده بود ؟ دود و خون و بدن های تکه تکه شده و ضریح طلایی امام رضا که حالا در آن خاکستری و رنگ پریدگی خرابه ها مثل نگینی می درخشید . از خود بیخود شده بودم دست و پایم به شدت می لرزید . یاد خنجر افتادم ، رفتم سراغش . هنوز همان جا روی خاک افتاده بود، دوباره نگاهش کردم، چند تا از نگین هایش کنده شده بود . خنجر را برداشتم و از غلاف طلایی اش خارج کردم، ناگهان حاله ای از نور اطراف خنجر را فرا گرفت و به سرعت ناپدید شد . باید انتقام می گرفتم ، باید کسی را که باعث این همه بلا و درد شده بود پیدا می کردم . باید خنجر را در شکمش فرو می کردم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387ساعت 9:18 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
و دوباره رمضان ، ماه عشق بازی با معبود فرا رسید . ماه نزول برکات خداوندی ،ماه بخشش و عطش دیدار ، سی فرصت طلایی برای جبران و سی هدیه آسمانی برای درمان . و باز هم پهن شدن سفره های اخلاص و ایمان و کرامت یار . آش رشته و ریحان و نان گرم ،و شوری وصف ناپذیر در میهمانی او . و نوای دلنشین ربنا هنگام افطار ، و مادرم که گوشه چشمانش دوباره خیس است و پدر که در حال دعاست . به خود نگاه می کنم ، به این تن سیاه و سراسر گناه ،و فریاد می زنم ندای ندامت را که ای مهربان ببخش مرا از کرم بی مثالت ، و رها کن مرا در دریای بی کرانت ، آری امیدم به امید توست ، به خصلت پاک ذات تو که همان رحمان و رحیم است . دوباره ماه رمضان و عرش و در هایی باز به وسعت بهشت و غل و زنجیر هایی بسته به پای شیاطین و کفار . و عطر خوش گل نرگس در همین حوالی خوب که گوش کنی از سر گلدسته ایمان بانگ اذان را خواهی شنید ،و تو با دلی شکسته و چشمانی لبریز از اشک با یک دنیا عشق افطار می کنی و از خدا طلب بخشش ،تو نیک می دانی که او بخشنده است و مهربان و خداوند بس بزرگ است و رحیم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 2:19 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
ارواح یکی پس از دیگری از سقف اتاق اورژانس خارج می شدند ، علت مرگ همه معلوم بود .یکی سکته کرده بود و آن یکی بر اثر تصادف مغزش متلاشی شده بود و هنوز بدنش گرم بود . همه می خواستند از آنجا بالا بروند ،اما خیلی سخت بود ، من فقط می چرخیدم ،محیط سرد خانه را خیلی دوست داشتم ،عجب هوایی چقدر راحت بودم و آرام . اتاق ها مثل ژله بلوری شده بود و همه چیز از پشتش پیدا ،از سرد خانه بیرون آمدم ،در راه رو فرشته ای را دیدم ،نمی دانم شاید هم فرشته نبود ، می گفت آمده برای تعمیر سقف اتاق ها .می گفت فرشته مرگ به او دستور داده .نگاهی به سقف اتاق انداختم و از او پرسیدم سقف که مشکلی ندارد ، آمده ای برای تعمیر چه؟ رنگ پوستش تغییر کرد و در حالی که مرتب در دیوار فرو می رفت گفت :از بس ارواح از سقف اتاق اورژانس خارج شده اند و بالا رفته اند ،سقف دچار گرفتگی شده ،دیگر ارواح معلق تازه جدا شده از بدنها نمی توانند به راحتی از سقف عبور کنند .باید تعمیر شود ،و بعد تمام سقف اتاق را با دست لمس کرد . می گفت گرفته ،آخر هر سقفی یک ظرفیتی دارد و هر خروجی یک محدودیتی . اینجا دیگر جایی برای قبض روح نیست .باید فکری کرد، تعمیر این سقف هم موقتی خواهد بود .هفته پیش برای همین کار به بیمارستانی دیگر فرستاده شده بودم ،سقفش ترک خورده بود ، خرابش کردند ،زنده ها می گفتند فرسوده شده ،آب می دهد ، اما آنها خبر نداشتند که ظرفییت خروج سقف آن بیمارستان پرشده بود .پیش خودمان باشد فرشته مرگ تلاش بیهوده می کند ، راستی تو کی از دنیا رفته ای و چرا تو تلاشی برای بالا رفتن از آن سقف نمی کنی ؟ به خودم نگاهی کردم و در حالی که چهره ام در هم شده بود و گره کوری به ابرو هایم افتاده بود گفتم : کی از دنیا رفته ام؟ مگر من از دنیا رفته ام ؟ مرد گفت نه تو از دنیا نرفته ای .بگذریم، راستی آن دستگاه که در آن اتاق است اسمش چیست؟ گفتم دستگاه شوک ، آخرین تیر ترکش حیات . گفت می دانم ، اما دیگر آن دستگاه هم حال ندارد قلب آدمها را به این دنیا امیدوار کند . نمی دانم روزی چند نفر در این اورژانس و اورژانسهای دیگر می میرند . ولی آن بالاها می گویند اینجا اصلی ترین محل انتقال ارواح به آسمان است ،نوعی قرار گاه یا یک ایستگاه .در همین حین یک آمبولانس با صدای آژیر و نور خیره کننده وارد بیمارستان شد ،نور به قدری شدید بود که مرتب روی دیوار های داخل اتاق رنگ قرمز تند می پاشید و به سرعت سفید می شد .باز هم یک تصادفی یا سکته ای یا سرطانی ، رسول اجل می گفت در این سالها فرشته مرگ خیلی پر کار شده احساس می کنم یک جور خستگی در درونش فریاد می کشد . انگار می خواهد هرچه زودتر جان همه را بگیرد و از این ماموریت سخت راحت شود .روزی ده تا ، بیست تا ، هزار تا ، نمی دانم ، ولی خیلی زیاد ، طوری که همه آن بالا به شدت پر کار شده اند ، و وقت سر خاراندن ندارند . پرونده اعمال انسانها به سرعت بررسی می شود و آماده برای جمله انا لله و انا علیه راجعون طرح جدید این است برای سرعت بخشیدن به امور ارواح باید قبل از ورود به زیر سقف پرواز کنند . به خاطر خرابی سقفها ، فرشته های پرسشگر ساعتها منتظر می مانند .حتی آنجا هم زمان معنا پیدا کرده ، باید مشکل آن پایین حل شود . شاید من اشتباه فهمیدم ، شاید همه چیز مربوط به خطوط در هم و بر هم بالای سرم باشد که به سرعت کوتاه تر و ضعیف تر می شود ، شاید اگر آن پرستار قرص زیر زبانی ام را بیاورد حالم بهتر شود . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 2:13 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
در سر در گمی واژه ها گم شده ام و در این کلاف هزار پیچ غوطه ورم .و هیچ در نظرم نیست قلم در دستم و انگار گیجم .واژه ها رنگها کوچه ها همه و همه راه منو من هیچم . نوشتن برایم سخت شده احتمالا زندگی هم کم رنگ شده .و همچنان در ورای این سختی منم لحظه لحظه پا به پا صحنه های بیکسی و رد پا .
27 سال دارم فقط همین . |
|
RSS
|