![]() |
![]() |
|
| دل نوشته ها ی من |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 8:9 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 6:20 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
بادها می وزند سرکش و مغرور
ابرها می بارند به سرعت باران آفتاب می تابد گرم گرم و در چرخش باد و ابر و نور آب رودخانه بی تاب رفتن می شود . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 5:8 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
دوباره صبح شده ،دوباره گرمای گرم گرمی بخش فراگیر شده و وقت رفتن شبنم فرا رسیده ،دوباره پرندگان عاشق نجوای زندگی سر میدهند و بال به بال هم جشن شادی برگ و باد را به نظاره نشسته اند .در آن دور دست زیر یک شاخه نحیف بلوط ،پروانه ای از پیله کوچک وتنگش رها می شود و به آسمان می نگرد و در آرزوی پرواز بالهایش را رها می کند و مرموزانه به اطرافیانش فخر می فروشد ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 5:53 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
همیشه تاریخ وقایع را در ذهنمان حک شده داشته باشیم وبرای اطمینان از جمله صفایی از روی عشق و فردایی پر امید دو بار کپی گرفته و در زونکن اسناد صادر شده زندگی بایگانی کنید . مدارک مهمی مانند مهریه وشیر بها را در زونکن مطالبات مشکوک الوصول بایگانی کنید .یا در صورت صلاح دید در زونکن مطالبات سوخت شده .در حسابداری سر فصلی وجود دارد به نام هزینه های تولید ، که در زندگی هم بسیارند .که تعدادی از آنها عبارتند از محبت صبر و شکیبایی ،صداقت ،و ایمان ،که به عنوان مواد اولیه محسوب شده ودر طول زمان کار در جریان ساخت نیز اطلاق می شود. یادمان باشد خلوص مواد اولیه بسیار مهم است . مرحله بعد مواد افزودنی است ،که به تناسب سلیقه افراد به مواد اولیه اضافه میشود و حکم چاشنی و مزه زندگی را دارد .در آخر محصول با هم بودن این مواد در کنار هم میتواند یک زندگی پر از عشق و امید را نوید دهد ، که با انجام محاسبات مربوطه میتوان گفت که تقریبا اکثر این خانواده ها دارای سود خاص هستند .و هیچ وقت آن دو پرانتز که نشانه منفی بودن است دور زندگی حلقه نخواهد زد. اااااااااااااخخخخخخخخخخخخخطططططططاااااااااااااررررررررررررررر درحسابداری قانونی وجود دارد که در زندگی نباید اجرا شود . و آن صادر کردن رسید پرداخت در ازای دادن وجه از صندق است یادمان باشد در زندگی هیچ وقت نباید در ازای دادن محبت ،قبض پرداختی صادر شود که حاکی از کم شدن موجودی صندوق محبت باشد .بلکه همیشه باید پر از محبت بود و بدون انتظار از طرف مقابل محبت کرد .و در آخر هزینه ها را با درآمد ها منطبق کرد تا خدایی ناکرده زیانی حاصل نشود. ببخشید اگه جنبه شعاری داشت .لطف کنید از اون زاویه بهش نگاه کنید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 11:54 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
شنیده بودم کتاب خواندن را خیلی دوست داری خواستم کتابی شوم پیشکش چشمانت فهمیدم که تو خود ناشری وکتابت پیشه توست |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 9:1 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
عاشق عاشق شدنت شدم وقتی که عاشقی را در مکتب تو آموختم وحالا عاشق شدنم را عاشقی دیگر عاشق است |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 3:48 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
ای لطیف ترین خاطره ها در یادم ای همیشکی شده در کوچه پس کوچه های ذهنم و ای یادگار عاشقانه های وجودم بمان ، بمان که عطر وجودت لحظاتم را فرا گرفته بمان که تپش قلبم ،با رقص موهایت آرام گرفته بمان واوقات خوب بودن را با دستان گرمت نصیبم کن |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 3:39 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
فکر می کنم خیلی من را دوست داری ، نه ؟ خسته نمیشوی اینقدر ادای من را در میاوری ؟ می دانم، میخواهی با این حرکات خودت را در دلم جا کنی . دیوانه ،لازم نیست ، من تو را همین طور که هستی قبول دارم . پس خواهش میکنم اینقدر خود شیرینی نکن . حیف که نمی توانی حرف بزنی ، البته نیازی هم نیست . میدانم که دوستم داری . یک سوالی می کنم راستش را بگو ، به نظر تو من دیوانه ام ؟ این را همه به من میگویند ، حتی پدر ، وقتی که عصبانی می شود ، یا وقتی که با مادر دعوا میکند ، به پدر می گویم من که مشکلی ندارم، چرا هر هفته من را پیش دکتر صالح میبرید ؟ او لبخند میزند ، فقط همین ، به گمانم دیوانه است . این هفته که پیش دکترصالح رفتم ، می گویم که او دیوانه است .همه داروخانه ها را بلدم یک روز با هم میرویم . خوش به حالت که پدر و مادر نداری ،نمیدانی وقتی پدر ،آن قرصها را برایم می آورد ،چه حالی می شوم .می دانی !،هر وقت که آن قرصها را میخوردم ،خوابم می گرفت ،الان دو هفته است که آنها را نمی خورم ،آنها نمی دانند که من وتو چقدر خوشبختیم .نمی دانند که مهم این است که من تو را دوست دارم .تو که حرفی نداری ،نه ؟می دانم ،می دانم ،ولی تو یک مشکلی داری .آنقدر آرامی که بعضی وقتها حوصله ام با تو سر می رود .ولی همین که تو در کنارمی ،خودش یک دنیا می ارزد .یک چیزی را می دانی ،وقتی خودت رامثل گربه به من می چسبانی ،احساس گرما می کنم .مادر می گوید که گرمازده می شوی .بین خودمان باشد فکر می کنم او هم دیوانه شده .چون نمیداند که این گرما ، گرمای عشق ماست .تو هم باید کمی مواظب رفتارت باشی ،بار ها به تو گفته ام که پیش پدر و مادرم این حرکات را در نیاور!باز هم کار خودت را میکنی .آن وقت است که مجبور میشوم سرت داد بزنم و برای مدتی از خودم دورت کنم .راستی چرا این چند روزه تنت اینقدر بو میدهد ؟چقدر سفارش کنم ،به من نگاه نکن، به سر و وضعت برس .پدر امروز هم برایم قرص آورد .قرمز،آبی،سبز ،مثل تو ،مادرم می خواهد تو را به زور از من بگیرد .ولی من که نمرده ام .مادر می گوید دیوانه ،احمق ،پیراهن بر تنت پوسید ،تا کی می خواهی این پیراهن را بپوشی ،من که از دست تو دیوانه شدم .مادرم نمیداند که دیوانه است ،و خودش خبر ندارد .مهم نیست حسودی میکند دیگر ،راستی تو سردت نیست ؟امروز با تو هم که هستم باز می لرزم . از پنجره بیرون را نگاه کن ،دارد برف می آید.می خواهم بروم حمام .اگر تو هم بخواهی با من بیایی،مادر نمی گذارد.نمی دانم باید چکار کنم ،بوی گند می دهی .بگذار کمی فکر کنم !.آهان ،استخر داخل حیاط .چند وقت پیش در آن استخر آبتنی کردم ،آبش گرم بود .نگران نباش ،شامپو را یواشکی از حمام بر می دارم و حسابی تمیزت می کنم .به این برفها نگاه نکن .آب استخر گرم ،گرم ،است .گفتم که، قبلا در آن آبتنی کرده ام !،نترس ،یک ،دو،سه… |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 2:24 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
امتحانات نزدیک بود ومن وعلی سخت درگیردرس خواندن.هوا بی رحمانه سردبود٬طوری که کف خیابان ها یخ بسته بود.به خاطره همین هم٬ آن شب با ماشین به خانه علی رفتم .کمی کناره بخاری نشستیم وبعد شروع کردیم به درس خواندن .کنارش هم بساط چای به راه بود وبهانه خوبی برای استراحت ٬که البته در آن هوای سرد حسابی مچسبید.آن شب تا حوالی دونیم نصفه شب درس خواندیم .حسابی خسته شده بودیم .دفترو کتاب را کنار گذاشتیم وشروع کردیم به گپ زدن .همین طور که گرم گفتگوبودیم٬ خاطره ای راتعریف کردم به نقل از یکی از اقوام ٬در مورد احضار روح و جن. با گفتن این جمله من٬ بحث جن وروح و مرده بالا گرفت وگذشت زمان را از یاد ما برد.بعد خاطره ای را از پدر بزرگم تعریف کردم وادامه دادم که در زمانهای قدیم چند نفر از اهالی یک روستا باهم شرطی بستند وآن شرط این بود که نیمه شب به گورستان بروند و یک نفر٬ میخی را به انتهای گورستان ببرد و روی زمین بکوبد و نفر بعدی برود و آن را بیاورد تا معلوم شود که کدام یک ترسو ترند. در این فاصله یکی از آنها که برای کوبیدن میخ به انتهای گورستان رفته بود میخ را از ترس به پالتوی خود روی زمین می کوبد و هنگام بلند شدن احساس می کند که کسی او را گرفته ودر همانجا از ترس سکته میکندو میمیرد.علی هم از قول کشاورزی می گفت که بعضی وقتها نزدیک سحر که برای آبیاری سر زمین خود می رفت درگرگ و میش هوا تصویر مبهمی ازدخترکی را میدید با موهایی رها وپاهایی به شکل سم و شنلی پاره پاره بر دوش ٬ که به سرعت از جلوی چشمانش محو میشد.درهمین احوال بودیم که علی نگاهی معنا دار به من کردوبا خنده ای مرموزانه گفت :مگر امشب ماشین نیاوردی ٬ گفتم چرا٬ گفت یک چیزی می گویم نه نیاور .جواب دادم باشد٬ نشنیده قبول.گفت بیا الان برویم یکی از قبرستانهای اطراف شهر .این جمله را که شنیدم برای یک لحظه خشکم زد و ترسی قریب وجودم را پرکرد.ولی به رویم نیاوردم و باد به گلو انداختم و محکم گفتم برویم .علی خوشحال شد٬ آخر او ترسی از مرده وروح و این صحبتها نداشت واصلا با این چیزها بزرگ شده بود.چون پدر پیرش مرده شور بود.و مرده از نظر آنها یک امر کاملا عادی به نظر میرسید.کفشهایمان را پوشیدیم و آماده رفتن شدیم .نمیدانم چرا ٬ ولی احساس می کردم تمام بدنم خیس عرق شده بود ٬ من کسی بودم که در روز روشن از مرده وقبرستان وتابوت ومرده شور خانه می ترسیدم .سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به سمت قبرستانی که علی نشان کرده بود. بعد از نیم ساعت رسیدیم .پاهایم روی پدال به شدت می لرزید طوری که علی را متوجه خود کرد.دستانم یخ کرده بود ٬ اطراف گورستان نه شهری بود و نه روستایی .هیچ چیزی دیده نمی شد انگار در آن ظلمات همه چیز مثل این گورستان بوی مردن می داد.علی گفت نور ماشین را داخل قبرستان بینداز تا ببینیم آنجا چه خبر است .ماشین را به سمت قبرستان گرفتم ٬ گردو غباری سفید رنگ محیط گورستان را پرکرده بود.وقبرها مثل پازلی تمام نشده بر سینه قبرستان حک شده بودند.ساختمان مخروبه ای که به امام زاده می ماند در میان قبرها٬ خسته از گذشت زمان ولی استوار ایستاده بود .ته قبرستان هم چند درخت تنگ هم قد کشیده بودند که میان آنها چند آرامگاه کوچک به شکل آلونک ارز اندام میکرد.از ماشین پیاده شدیم ٬ قلبم به سرعت می زد دست وپاهایم گز گز می کردو سر شده بود .رو به علی کردم وگفتم نمی ترسی ٬ من که دارم بیهوش می شوم .علی گفت : نه برای چه باید بترسم تازه اول راهیم .دست علی را گرفتم وآرام آرام راه افتادیم به سمت گورستان .علی گفت از آن ورودی برویم که بالای چهارچوبش چراغی روشن است گفتم برویم .وراه افتادیم به سمت درآهنی گورستان که میان یک دیوار کج وماوج آجری محسور شده بود .دیوار ارتفاع کمی داشت و نیمی از چهارچوب از دیوار بیرون بود .کم کم باران هم باریدن گرفت . صدای سگهای ولگرد وشغالهای آوازه خوان مرتب به گوش میرسیدونوای جغدی از بالای درختان ته قبرستان .سعی میکردم چسبیده به علی حرکت کنم .همین که خواستیم از در ردشویم چراغ بالای چهارچوب خاموش شد .برای یک لحظه رنگ ازرخسارم پرید٬ فریاد زدم وفرار کردم به سمت ماشین ٬ علی هم پشت سرم آمد .نشستم توی ماشین و به علی گفتم من دارم میروم تو میتوانی هر چقدر که میخواهی اینجا بمانی. همین که استارت زدم علی پرید ورفت جلوی ماشین و بلند داد زد:فکر نمی کردم اینقدر ترسو باشی ٬ حرف زدی باید سرحرفت بمانی .وگرنه … از ماشین پیاده شدم وسر علی دادی زدم وگفتم برویم : دیگر غلط بکنم از این پیشنهادها بدهم و باز راه افتادیم به سمت گورستان .وارد شدیم و در تاریکی مطلق به راه افتادیم .که ناگهان صدایی توجه من و علی را به خود جلب کرد.صدا از پشت امام زاده می آمد وشبیه ناله سوزناک پیره زنی بود .هرچه گوش دادیم متوجه نشدیم که چه میگوید .باز مانع علی شدم وگفتم بیا از اینجا برویم بخدا اینجا خطرناک است ٬ آخر کدام آدم عاقلی این وقت شب اینجا می آید.علی٬ مردم سعی می کنند در روز روشن مسیرشان به سمت این گورستان نیفتد آنوقت ما…. علی گفت میدانم من هم کمی ترسیده ام ولی می خواهم بدانم آن پیره زن چرا در این بیابان با این سوز ناله می کند.باران شدید تر شده بود و کف قبرستان داشت گل میشد .علی دست من را به زور گرفت و رفتیم تا نزدیک دیوار منتهی به پشت امامزاده .به خدا از ترس داشتم سکته می کردم ٬ احساس می کردم قلبم دیگر نمی زند از کنار دیوار گلی یواشکی سرک کشیدیم که پیره زن را پیدا کنیم ولی آنجا کسی نبود .علی نفس عمیقی کشید وبا صدایی که انگار از چاه بیرون می آمد گفت که آرام باش پیره زنی وجود ندارد٬ این صدای باد است که در لای شاخ وبرگها می پیچد و این صدای سوزناک را ناشی می شود .با خود گفتم که علی راست می گوید واینها همه ساخته توهمات ذهنم است .از زیر درختها راه افتادیم به سمت ماشین ٬ که یهو سر خوردم وافتادم داخل یک چاله .پاهایم را کنار دیواره چاله گذاشتم که بیرون بیایم متوجه شدم مثل پله جای پا دارد. یک دفعه به خودم آمدم وفهمیدم که این چاله یک قبر است .قبری که از قبل کنده شده بود .بدنم شروع به لرزیدن کرد و داد زدم علی ٬ علی که خود ترسیده بود دستم را گرفت و به زحمت من را بیرون کشید .و هر دو فرار کردیم به سمت ماشین .نمی دانم از گورستان تا ماشین را چگونه دویدیم ٬ خیلی عصبانی بودم ٬ یقه علی را گرفتم ووچسباندمش به ماشین وگفتم دیگر بس است الان می رویم. حالا من میگویم که چکار کنیم .علی که داشت خفه می شد با صدایی حاکی از تنگیه گلو٬ گفت باشد٬ باشد هرچه که تو بگویی ٬ خودم هم مثل سگ پشیمانم .علی را رها کردم ودست کردم توی جیبم که سویچ را بیرون بیاورم ٬ متوجه شدم سویچ نیست .جیبهایم را خوب گشتم٬ نبود.علی گفت چکار می کنی زود باش دیگر .گفتم علی سویچ نیست گفت : یعنی چی ٬ گفتم فکر می کنم وقتی افتادم داخل قبر سویچ از جیبم افتاده آنجا .علی گفت وااای چه بد بیاریه بزرگی .گفتم علی این دیگر دست تو را می بوسد خودت باید بروی و سویچ را بیاوری .علی بیچاره که حال من را عصبی و پریشان دید٬ راه افتاد از ورودی تاریک قبرستان به سمت آن قبر .وقتی علی رفت از ترس پریدم بالای سقف ماشین و از آنجا منتظر شدم .چند دقیقه ای گذشت ولی از علی خبری نشد .نگران شدم ٬ با خود گفتم نکند برایش اتفاقی افتاده .از ماشین پایین آمدم وبسمه اله گفتم و نفس نفس زنان وارد قبرستان شدم و بلند٬ علی را صدا زدم ٬ صدایی نشنیدم ٬ دوباره بلند تر صدا زدم ٬ باز هم صدایی نشنیدم .دیگر نمیدانم چگونه٬ ولی دویدم به طرف آن قبر ٬ و دیدم که علی هم افتاده داخل همان قبر .صدایش زدم جواب نداد .انگار از هوش رفته بود .داخل قبر شدم و با زحمت علی را بیرون کشیدم .و سویچ را که داخل قبر بود با کمک دستانم در آن تاریکی پیدا کردم .و در حالتی که علی را کول کرده بودم در آن باران شدید و گل ولای راه افتادم به سمت ماشین .در ماشین را باز کردم وعلی را روی صندلی گذاشتم .از داخل صندوق ظرف آبی را آوردم و آبی به سر وصورتش زدم ٬ انگار سر حال آمد .ماشین را روشن کردم وبا سرعت از آن گورستان دور شدم .در راه علی حرفی نمی زد و فقط سرش را لمس میکرد .پرسیدم چه شد ٬ چرا تو هم افتادی داخل همان قبر ٬ علی که انگار سرش درد میکرد و هنوز پشت سرش را میمالید گفت : داخل قبرستان شروع به دویدن کردم و وقتی خواستم وارد قبر شوم پایم به آن سنگ لهد کنار قبر گیر کرد وبا سر افتادم داخل قبر و دیگر هیچ نفهمیدم .باران قطع شده بود ٬ علی خندید ٬ من هم خندیدم .نزدیک صبح شده بود ٬ علی را رساندم وخودم هم به خانه آمدم و درون رختخواب گرم ونرمم امنیت را با تمام وجود حس کردم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 12:45 PM توسط رضا شیرزادی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
در سر در گمی واژه ها گم شده ام و در این کلاف هزار پیچ غوطه ورم .و هیچ در نظرم نیست قلم در دستم و انگار گیجم .واژه ها رنگها کوچه ها همه و همه راه منو من هیچم . نوشتن برایم سخت شده احتمالا زندگی هم کم رنگ شده .و همچنان در ورای این سختی منم لحظه لحظه پا به پا صحنه های بیکسی و رد پا .
27 سال دارم فقط همین . |
|
RSS
|