دل نوشته ها ی من

از آن می گویند ،از آن که حادثه را آفرید و پیشانی نوشتم را رقم زد ،ا زآن که از بلندای ابرهایش بالا تر نتوان رفت ،از آن که از من به من نزدیک تر است ،همو که هر روز کوچه ها را پر می کند از عطر خوش یاس ،و حرمتت را نگاه می دارد به حرمت قداست پاکی عشق ،از آن که اشک را به من هدیه داد ،

آری اذان می گویند ،از فراز گلدسته های سر به فلک کشیده عشق ،از محفل گرم ایمان و دل بی قرار یار ،از پچ پچ پدر در گوش نوزادی نورسیده در خواب ،و نوید ملاقاتی دیگر با تو .

و من گوش می دهم ،همچنان که به عاشق ماندن و عظمت بندگی مخلوق فکر می کنم ،زمزمه می کنم ،فریاد می زنم ،و آن وقت اشک ،همان هدیه آسمانی ،صورتم را آرام نوازش می دهد ،اشکی شفاف تر از آب روان در یک جوی ،مثل او ،

انگار وقت نماز است ،و لحظه دیدار ،گفته بودی قبل از ملاقاتمان طاهر باش ،و گفتی از غفلت من ،از عشق تو ،از فراموشی رسم رفاقت ،و گله کردی که چرا رو میزنی به غیر ،

تو راست می گفتی ،و در های توبه را به روی من گشوده بودی ،ای مهربان ترین مهربانان ،بر سر حوض رزقت وضویی ساختم ،آرام و بی آلایش ،خواستم دوباره از تو بگویم ،که یاد رسول پاکت محمد افتادم ،ناگاه صلواتی فرستادم و دوباره این اشک بود که مجالم نداد .گفتی بیا ،بیا که برای بنده های من ،همیشه راه برگشت باز است ،هفتاد هزار فرشته را مامور کردم ،تا تو را که اشرف مخلوقات منی ،تو که بنده بازگشته به درگاهمی را شرابی ناب و گوارا دهند از جام سرخ عشق ،

و من قصد کردم که به نماز بایستم ،خواستم که قامت ببندم ،در حالی که دستانم را نزدیک صورتم آورده بودم گفتم ،پروردگارا ،توبه می کنم از گناه و کفر ،و پناه می برم به تو و نیت می کنم که دیگر با تو بیعت نشکنم ،قربتاً الی الله ،و با آوردن نام نامیت شروع کردم به عشق بازی با تو ،بسم الله الرحمن الرحیم ،الحمدلله رب العلمین ،الرحمن الرحیم ،ملک یوم الدین …در آن وادی من بودم و تو ،تو بودی و من سبکبال پر می کشیدم به سوی تو ،به انتهای بودن ،و سیر می کردم در آسمان آبی عشقت ،و رفتم برای رکوع ،سبحان ربی العظیم و به حمده ،و از جلوی چشمانم گذشت، سجده و قنوت و سلام ، این من بودم ،مرد سراسر گناه د ر

میهمانی تو ،و حالا مست و سر خوش از بوی خوشت ،

ناگهان صدایی در فضا پیچید،بدان که همه ازآن او هستیم و او نیز ار آن ما،از آن که تاخت و تاز بادهایش از سمت شمال در دل کوهها نوید فصل را می دهد ،از آن که بخشش را سر لوحه آفرینش قرار داد و عشق را ملات و مصالح آن ،از آن که زن و مرد را آفرید ،تا با عشق بازی بنده هایش ،فراموش کند غم تنهایی خویش را ،از آن که به تو می گوید :باز آ که در درگه ما باز است هنوز

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۶ساعت 12:51 PM  توسط رضا شیرزادی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در سر در گمی واژه ها گم شده ام و در این کلاف هزار پیچ غوطه ورم .و هیچ در نظرم نیست قلم در دستم و انگار گیجم .واژه ها رنگها کوچه ها همه و همه راه منو من هیچم . نوشتن برایم سخت شده احتمالا زندگی هم کم رنگ شده .و همچنان در ورای این سختی منم لحظه لحظه پا به پا صحنه های بیکسی و رد پا .
27 سال دارم فقط همین .

نوشته های پیشین
اردیبهشت ۱۳۸۹
فروردین ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۸
آبان ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهریور ۱۳۸۸
تیر ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
شهریور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تیر ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
اردیبهشت ۱۳۸۷
فروردین ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
پیوندها
انجمن اهل قلم گرمسار
جناب آقای کلاتی
من بي تو (عليرضا خجو)
درهم و برهم (حامد امامي)
مردمکان
من سکوت .......مینویسم
پرده ها می شکنند( سروین پرویز )
تو را من چشم در راهم (مریم خالقی )
سفر بر مدار مهتاب
یه دروغ بزرگ
از تو چه پنهون
عشق واقعی
آینه ای برای صدا
مرا سرشار از آرامش خویش کن
گاهی منم، گاهی ...هیچ کس !
مهدی صباغی
بیا ای آشنا با دیدنت جانم طلوعی تازه ...
سفره دل
2 نفر ولی تنها
never_always
!...چرا گرفته دلت
:๑۩۞۩๑يه غريبه ๑۩۞۩๑
نغمه های ترک خورده
ديگه تمومه(مجتبی نیک سرشت)
فردوس
... تا تن کاغذ من جا دارد
زیر لب می گویم ...
اشک کاغذ
طنین جیغ کلاغ
بانوی نقره پوش
هزاران زن مثل من
لحظه های آبی (جناب آقای قاسمی )
عین عشق
داستان (حدیثه شهریوری )
که زندان مرا بارو مباد
مهدی میراخوری (آریایی)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM